درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هفتم
درس 10: تو نجاتم دادی
تصمیم گرفته بودم علاوهبر نعمتهای مادی به نعمتهای معنوی هم فکر کنم، اما نمیدانستم از کجا باید شروع کنم.
صدای اذانِ مؤذنزادهٔ اردبیلی بلند شد. وقتی مؤذن گفت: «أَشهَدُ أَن لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، به این فکر افتادم که ما هر روز در اذان و اقامه شهادت میدهیم جز الله خدای دیگری نیست. این توحید، خودش یک نعمت معنوی است.
وقتی مؤذن گفت: «أَشهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ» بهذهنم رسید پیامبر عزیزمان هم یک نعمت معنوی است.
در همین فکرها بودم که دیدم کسی دست بهسینه ایستاده و تماشایم میکند. تا خواستم بپرسم کیست، خودش سلام کرد و گفت: «من بشیر هستم و از دل تاریخ آمدهام.»
باد لابهلای موها و ریشهای سفید و بلند بشیر میپیچید که لبخند به لب گفت: «من آمدهام تو را به دل تاریخ ببرم.» کمی دلهره داشتم، ولی از آنجا که پیشنهاد جذابی بود، قبول کردم.
همینکه قبول کردم، چشم باز کردم و خودم را میان مردمی دیدم که در حال سجده بودند؛ هر کدام رو به چیزی؛ بت، ماه و خورشید یا انسانی مثل خودشان.
در این میان، صدای گریهٔ زنی توجهام را جلب کرد. زن به سر و صورتش میزد و بلندبلند گریه میکرد. از بشیر پرسیدم: «چرا آن زن گریه میکند؟»
بشیر که خودش هم داشت گریه میکرد، گفت: «دخترِ تازه به دنیا آمدهاش را زندهبهگور کردهاند.» ناخودآگاه صدایم بلند شد و با تعجب پرسیدم: «مگر ممکن است؟ چه کسی دخترش را زنده در گور گذاشته است؟»
بشیر مردی قد بلند با ابروانی پرپشت و چشمهایی ریز را نشانم داد و گفت: «او؛ یعنی پدرش.» دلم نمیخواست باور کنم. از بشیر علت اینکار را پرسیدم. او گفت: «اینجا مکه است و هنوز دین اسلام نیامده. برخی از مردان این سرزمین بهقدری از دختر بدشان میآید که وقتی خبردار میشوند خدا به آنها دختری داده، از شدت عصبانیت، صورتشان سیاه میشود.»
وَ إِذَا بُشِّرَ أَحَدُهُم بِالْأُنْثَیٰ ظَلَّ وَجهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ (نحل؛ آیهٔ 58)
و هرگاه به یکی از آنها بشارت دهند که دختر نصیبت شده، صورتش [از شدت ناراحتی] سیاه میشود و خشمگین میگردد.
بشیر ادامه داد: «بعد هم از روی خجالت، یا از اهل قبیلهٔ خودشان دور میشوند یا دخترشان را زندهزنده دفن میکنند. مردان این سرزمین میگویند زنان نمیتوانند مانند مردان پول در بیاورند و بجنگند، پس بهدرد نمیخورند.»
بعد هم گفت: «البته فکر نکن فقط مردم مکه با زنانشان ظالمانه رفتار میکردند، در بسیاری از نقاط زمین، به زنها ستم میشد.»
بشیر که متوجه حال بدم شده بود، دیگر از قصههای تلخ تاریخ چیزی نگفت و مرا به زمانی برد که اسلام آمده بود. سرزمین، همان سرزمین بود با همان آدمها، اما حال و هوایش فرق کرده بود. بتپرستها، خداپرست شده بودند و دشمنیها بهدوستی تبدیل شده بود.
چند قدم آن طرفتر، میان جمعی از مردان مردی نورانی ایستاده بود. از بشیر پرسیدم او کیست، گفت: «پیامبر خدا (ص).»
با خوشحالی به طرف جمع دویدم. همینکه رسیدم، مردی هم با من رسید. یکی از یاران رسول خدا (ص) را کنار کشید و به او خبر داد بچهاش بهدنیا آمده است. خبرخوبی بود، اما مردی که صاحب فرزند شده بود، ناراحت شد و رنگش پرید. پیامبر خدا از او پرسید چهشده؟ او گفت: «فرزندم بهدنیا آمده، اما دختر است.»
پیامبر خدا با مهربانی گفت: «سنگینی او بر دوش زمین است، آسمان هم بر سرش سایه میاندازد، روزیاش را خدا میدهد و خودش هم گُلی است که تو او را میبویی. پس دیگر چرا ناراحتی؟»
همان لحظه بشیر پیشنهاد داد به زمانی دیگر از تاریخ سفر کنیم. این را که گفت، ناگهان تمام شهر روشن شد. او یک خانهٔ نورانی را نشانم داد. جلو رفتیم تا به آن خانه رسیدیم. بشیر گفت: «اینجا خانه رسول خدا است و همین الآن دخترش فاطمه بهدنیا آمده. این نور اوست که سراسر مکه را روشن کرده است.»
پیامبر خدا خوشحال بود، اما برخی از یارانش ناراحت بودند. از بشیر علت ناراحتی آنها را پرسیدم، بشیر گفت: «هنوز کمی از افکار دوران جاهلیت در وجودشان باقیمانده و ناراحت هستند که چرا خدا به پیامبر پسر نداده است.»
همان موقع شنیدم پیامبر خدا به یارانش فرمود: «ناراحت نباشید. این دختر، گُلیست که من میبویمش و روزیاش هم برعهدهٔ خداست.»
بشیر گفت: «بیا به چند سال جلوتر سفر کنیم.»
در چشم برهمزدنی، چندسال جلوتر رفتیم و بشیر گفت: «اینجا مدینه است، حالا دیگر فاطمه بزرگ شده و پیامبر خدا در این شهر حکومتی اسلامی تشکیل داده است.»
عدهای از مردم مدینه دورهم جمع شده بودند و گفتوگو میکردند. نزدیک شدم. دربارهٔ رفتار پیامبر خدا با دخترش فاطمه حرف میزدند. یکی از آنها با تعجب گفت: «دیدید پیامبر خدا چه رفتاری با دخترش داشت؟»
دیگری گفت: «ما بهخاطر رفتارهایی که با دخترانمان داشتهایم، تا آخر عمر باید از خدا طلب بخشش کنیم.»
آن یکی متعجبتر گفت: «حتی دست دخترش را بوسید، به استقبالش رفت و او را جایی نشاند که خودش نشسته بود!»
چهارمین نفر گفت: «باید خدا را شکر کنیم که اسلام ما را از سیاهی نادانی نجات داده است.»
جدوَلانه (صفحهٔ 132 کتاب درسی)
کلمهٔ مناسب هر جمله را در جدول زیر پیدا کنید و دور آن خط بکشید. سپس حروف خانههای شمارهدار را بهترتیب کنار یکدیگر قرار دهید تا رمز جدول بهدست آید. این کار را میتوانید بهصورت مسابقه انجام دهید.
1- نام دوست جدید راوی داستان بشیر بود.
2- بشیر از دل تاریخ آمده بود.
3- راوی داستان در ابتدا به شهر مکه سفر کرد.
4- پیامبر خدا دختر را به گل تشبیه کرد.
5- پیامبر خدا در شهر مدینه حکومت تشکیل داد.
6- بزرگ ترین نعمت معنوی که خدا به انسان عطا کرده دین اسلام است.
رمز جدول: «دختر ریحانه است» رسول اکرم (ص)

نماز امام بر پیکر پیرزن
سیهزار دینار و پنجاههزار درهم و دوهزار طاقهپارچه و اموالی دیگر باید از نیشابور به مدینه میرفت و بهدست امام میرسید. اینها خمس اموال مردم بود که میخواستند بهدست امامشان برسانند. آنها در برگههایی، سؤالاتشان را از امام پرسیده بودند. پایین هر برگه نیز جای سفیدی باقی گذاشته بودند تا امام جواب سؤال را آنجا بنویسد. نامهها را هم جداگانه مُهروموم کرده بودند.
وقتی شیعیان نیشابور میخواستند نمایندهای انتخاب کنند که نزد امام برود، نام او بر سر زبانها افتاد؛ ابوجعفر نیشابوری.
شیعیان به ابوجعفر گفته بودند این برگههای مهروموم شده را به کسی که میگوید من امام هستم میدهی تا یک شب پیش او باشد. فردای آنروز میروی و برگهها را از او پس میگیری. اگر مهرومومها شکسته نشده بود، آنها را بشکن و به برگهها نگاه کن. اگر جوابها را در قسمت سفید برگهها دیدی، معلوم میشود کسی که بدون شکستن مهرومومها، به سؤالها پاسخ داده، امام است. در اینصورت، اموال را به او بده. اما اگر اینگونه نبود، اموال را به نیشابور برگردان.
در میان مردم پیرزنی بهنام شطیطه پیش ابوجعفر آمد و یکدرهم پول و یکتکه پارچه به او داد تا بهدست امام برساند. پارچه را خودش بافته بود و چهاردرهم بیشتر نمیارزید.
ابوجعفر وقتی پولوپارچه را دید، بهشطیطه گفت: «من از امام خجالت میکشم این مال اندک را به او بدهم.»
شطیطه در جواب گفت: «خدا از حق خجالت نمیکشد. این خمسِ مالِ من است. کم یا زیادش مهم نیست. فقط دوست دارم وقتی از دنیا میروم، حقی از امام برگردنم نباشد.»
ابوجعفر پول را از بانو شطیطه گرفت و آن را در کیسهای انداخت که چهارصد درهم از شخصی بهنام لؤلویی در آن بود و تکهپارچه را هم در بقچهای گذاشت که سی لباس از دو برادر بلخی در آن قرار داشت.
روزها یکی پس از دیگری گذشت و ابوجعفر در راه نیشابور تا مدینه به عراق رسید. در عراق خبر رسید امام جعفرصادق از دنیا رفته است. تمام جانِ ابوجعفر را غصه فرا گرفت. علاوهبر غصه، سرگردانی هم به جانش افتاده بود، زیرا او نمیدانست امام بعدی کیست و اموال مردم نیشابور را باید بهدست چهکسی برساند. با این حال، راه مدینه را در پیش گرفت.
به مدینه که رسید، سراغ مردم رفت و از جانشین امام صادق (ع) پرسید. آنها مردی را نشانش دادند، اما ابوجعفر از آن مرد چیزهایی دید و حرفهایی شنید که فهمید او امام نیست.
دلشکسته و غمگین به مزار پیامبر خدا رفت. در حال گریه کردن بود که ناگهان دستی بر شانهاش خورد. سرش را بلند کرد مرد سیاهپوستی را دید که لباس کهنهای بهتن داشت. او پیغامی از طرف امام موسی کاظم آورده بود. ابوجعفر پیغام را شنید و سریع بهسراغ وسایلش رفت. آنها را برداشت و همراه مرد سیاهپوست بهطرف خانهٔ امام حرکت کرد.
بهآنجا که رسید، امام را دید که روی حصیر نشسته است. امام لبخندی زد و فرمود: «ناامید نشو. بیتابی نکن! من حجت خدا و ولی او هستم.»
ابوجعفر هنوز غرق در تعجب بود که امام فرمود: «کیسهها را بیاور.»
کیسهها را به امام داد. امام یکی از آنها را باز کرد و سکهای را بیرون آورد و فرمود: «این پول شطیطه است.»
ابوجعفر حیرتزده گفت: «بله، درست است.»
بعد امام بقچه را گرفت و از داخل آن پارچهٔ کوتاهی را بیرون آورد و فرمود: «سلام مرا به شطیطه برسان و بگو من پارچهای را که او فرستاده، در پارچههای کفنم میگذارم و بهجای آن از کفنهای خودمان به او میدهم که بذر پنبهاش را فاطمهٔ زهرا با دست خودش در دل خاک کاشته و پارچهاش را خواهرم حکیمه بافته است. بگو این پارچه را برای کفنش نگه دارد.»
بعد، امام چهل درهم به او داد و فرمود: «به شطیطه بگو نوزده روز پس از اینکه این پول و کفن به تو میرسد، از دنیا خواهی رفت. شانزده درهم از این چهل درهم را برای خودت خرج کن و بیستوچهار درهم دیگرش را از طرف خودت صدقه بده و برای خرج کفنودفنت بگذار.»
ابوجعفر از شدّت تعجب، نمیدانست چهکار کند. اما ناگهان امام حرفی زد که باورکردنی نبود:
- به شطیطه بگو من خودم بر جنازهاش نماز میت خواهم خواند.
بعدهم رو به من کرد و فرمود: وقتی که آمدم، تو سکوتکن و به مردم چیزی نگو.
ابوجعفر چشمدرچشم امام دوخته بود و قلبش تندتند میزد. امام فرمود: «حالا مهروموم نامهها را بشکن و ببین آیا من بدون اینکه مُهرشان را شکسته باشم، جواب نامهها را دادهام یا نه؟»
ابوجعفر مهروموم نامهها را شکست و باتعجب دید در قسمت سفید برگهها جوابها نوشته شده است.
ابوجعفر به نیشابور برگشت و مردم به استقبالش آمدند. او میان مردم چشم دوانید و شطیطه را پیدا کرد. شطیطه جلو آمد و سلام داد. ابوجعفر هم در برابر همه، اتفاقی را که افتاده بود، تعریف کرد و پارچه و پولها را به شطیطه داد. شطیطه از شدّت خوشحالی میخواست جان بدهد.
او تا نوزده روز پس از آمدن ابوجعفر زنده بود و سپس از دنیا رفت. مردم نیشابور برای نماز خواندن بر پیکر شطیطه ازدحام کردند. ابوجعفر منتظر بود امام موسیکاظم بیاید که ناگهان دید کسی بهسوی جمعیت میآید و بهطرف پیکر شطیطه میرود.
بله درست حدس زده بود. او امام موسیکاظم بود. ابوجعفر سکوت کرده بود و فقط نگاه میکرد. امام بر سرپیکر شطیطه ایستاد و نماز خواند. وقتی که شطیطه را داخل قبر گذاشتند، امام جلو آمد و مقداری از خاک قبر امام حسین را در قبر شطیطه پاشید.
امام قبل از آنکه برود، رو به ابوجعفر کرد و فرمود: «سلام مرا به یارانم برسان و بگو من و هر امام دیگری، وظیفه خودمان میدانیم در هر شهری باشید، بر سر جنازههایتان حاضر شویم. پس شما همتقوا داشته باشید و اعمالتان را نیکو کنید.»
ایستگاه تفکر (صفحهٔ 135 کتاب درسی)
با توجه به برداشتتان از رفتار امام موسی کاظم (ع) جملهٔ زیر را کامل و دربارهٔ آن با دوستانتان گفتوگو کنید.
«از نظر خداوند و فرستادگانش ملاک برتری انسان تقوا است.»
احکام: حکم دست و زبان
نماز جماعت تمام شده بود و زن، جلوی درِ مسجد ایستاده بود و گریه میکرد، اما مراقب بود کسی متوجه نشود. حاج آقای محمدی به در مسجد نزدیک میشد و همزمان گریهٔ آهستهٔ زن هم تبدیل به هقهق شد. حاج آقا متوجه شد و با نگاهش بهمردم فهماند کمی از آنها فاصله بگیرند.
دور حاج آقا که خلوت شد به زن گفت: «خواهر! اتفاقی افتاده؟ از دست من چهکمکی ساخته است؟»
زن به خودش مسلط شد و گفت: «حاج آقا! خواهش میکنم امروز سری بهخانهٔ ما بزنید.»
حاج آقا با نگرانی پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»
زن به دوروبرش نگاهی انداخت و آهسته گفت: «با همسرم دچار مشکل شدهام. اگر شما پادرمیانی کنید، مشکلمان حل میشود.»
حاج آقای محمدی کمی فکر کرد و گفت: «همسرتان هم باید راضی باشد که من بیایم.»
زن گفت: «همسرم مسجد نمیآید، ولی چندبار با شما حرفزده و از رفتارتان خوشش آمده، به او گفتم که میخواهم حاج آقا را بیاورم بینمان قضاوت کند. او گفت مگر حاج آقا بیکار است؟»
حاج آقا تسبیحش را در جیبش گذاشت و گفت: «من الآن مینشینم در دفتر مسجد. شما بهخانه بروید و به همسرتان بگویید به من زنگ بزند.»
زن باعجله بهخانه رفت و پیغام حاج آقا را به همسرش رساند. مرد خندید و گفت: «من زنگ میزنم، ولی شک ندارم نمیآید.»
مرد شماره گرفت و حاج آقا از آن طرف، تلفن را برداشت. با هم صحبت کردند و بعد از اینکه مرد تلفن را قطع کرد، زن پرسید: «حاج آقا چی گفت؟» مرد جوابی نداد.
چند دقیقهای گذشت و زنگ خانه بهصدا درآمد. مرد در را باز کرد و حاج آقا یاالله گویان وارد شد. بعد از سلام و احوالپرسی، حاج آقا خیلی زود رفت سر اصل مطلب و از زن و مرد خواست دربارهٔ مشکلشان حرف بزنند.
مرد که معلوم بود از حاج آقا خجالت میکشد، از همسرش خواست او شروع کند. زن هم تا خواست شروع کند، بغضش ترکید و گریهاش گرفت. کمی که آرام شد، گفت: «همسر من بهمحض اینکه عصبانی میشود، به من و پدر و مادرم فحش میدهد و مرا کتک میزند. من دیگر از این زندگی خسته شدهام.»
حاج آقا رو به مرد کرد و اسمش را پرسید و بعد گفت: «عباس آقا! نظرتان دربارهٔ حرفهای همسرتان چیست؟»
عباس سرش را پایین انداخته بود و چیزی نمیگفت. حاج آقا سؤالش را که تکرار کرد، عباس گفت: «راست میگوید. ولی خب چهکار کنم...؟»
حرفش را ادامه نداد. حاج آقا پرسید: «خدا را قبولداری؟»
عباس گفت: «معلوم است که قبول دارم.»
حاج آقای محمدی گفت: «دین خدا را هم قبول داری؟»
عباس گفت: «بله؛ سعی میکنم به حلالوحرام خدا اهمیت بدهم.»
حاج آقا گفت: «آیا میدانی فحش دادن حرام است؟ مثل دروغ گفتن. از امام صادق (ع) حدیث داریم که فحشدادن مانند ستمکردن است و جایگاه ستمکار هم در آتش است.»
عباس گفت: «راستش من میدانستم کار اشتباهی است، اما نمیدانستم حرام هم هست.»
حاج آقا گفت: «کتکزدن هم حرام است؛ مثل دزدی کردن. حدیث داریم اگر مردی یک سیلی به همسرش بزند، خدا به مالک آتشهای جهنم دستور میدهد هفتاد سیلی آتشین بهصورت او بزند.»
عباس کمی خودش را جابهجا کرد و گفت: «تقصیر خودش است که مرا عصبانی میکند.»
حاج آقا گفت: «ولی عصبانیت، فحشدادن و کتکزدن را حلال نمیکند. اگر بنا باشد عصبانیت حرام خدا را حلال کند، کسی هم که در ورزشگاه فحش میدهد، باید بگوید عصبانی شدم، کسی که در فضای مجازی فحش میدهد باید بگوید عصبانی شدم. اینطور که نمیشود. باید فکری به حال عصبانیتت کنی.»
عباس سرش پایین بود و حاج آقا با قاطعیت رو به هر دوی آنها گفت: «مشکلاتتان را با حرف زدن و مهربانی کردن حل کنید نه با عصبانیت و کتک کاری.»
چند ثانیهای هر سه ساکت بودند و حاج آقا نفسی کشید و گفت: «کارهای اشتباه همسرتان را بگویید تا او بشنود و اگر از خودش دفاعی نداشت، من با او حرف بزنم و نصیحتش کنم، اما همینقدر بدان که امام موسیکاظم فرموده: خداوند بهخاطر هیچ چیزی مثل ستمی که به زنان و بچهها میشود، خشمگین نمیشود.»
برداشت من (صفحهٔ 139 کتاب درسی)
من میگویم فحاشی مثل شمشیر است. همانطور که شمشیر بدن را زخمی میکند، فحاشی هم روح و شخصیت انسان را زخمی میکند.
شما چه میگویید؟
فحاشی مانند شمشیری است که میتواند به روح و شخصیت فرد آسیب بزند. کلمات ممکن است ظاهراً ناپیدا و بیضرر به نظر برسند، اما قدرت زیادی در تاثیرگذاری بر دیگران دارند. فحاشی نه تنها احساسات فرد را جریحهدار میکند، بلکه ممکن است به اعتماد به نفس او آسیب بزند و حتی رابطهها را تخریب کند. روح انسان از کلمات زهرآلود و تند آسیب میبیند، مشابه به زخمی که جسم انسان از برخورد با شمشیر میخورد. در حقیقت، زخمهای روحی و روانی گاهی عمیقتر از زخمهای جسمی هستند و ممکن است زمان زیادی طول بکشد تا شفا پیدا کنند. بنابراین، باید بسیار مراقب زبان خود باشیم و کلمات خود را به گونهای انتخاب کنیم که موجب آزار دیگران نشوند.
سؤالات پایان درس (صفحهٔ 139 تا 140)
1- جایگاه زن را قبل و بعد از اسلام در شهر مکه با یکدیگر مقایسه کنید.
قبل از اسلام، جایگاه زنان در شهر مکه بسیار پایین و تحقیرآمیز بود. برخی از مردان آن زمان به قدری از داشتن دختر متنفر بودند که در صورت تولد دختر، از شدت عصبانیت صورتشان سیاه میشد. در بسیاری از موارد، دختران را زنده به گور میکردند، چرا که آنها را به عنوان بار اضافی و نشانهای از شرمساری میدیدند. این رفتارها نمادی از نادانی و جهل جامعه نسبت به حقوق زنان بود.
اما با ظهور اسلام، جایگاه زنان به کلی تغییر کرد. پیامبر اسلام حضرت محمد (ص)، با احترام و محبت فراوان به دختر خود، حضرت فاطمه (ع)، رفتار میکرد و این رفتار الگویی برای مسلمانان شد. ایشان زنان را محترم شمرد و حقوق آنها را به رسمیت شناخت. اسلام، نه تنها از تحقیر و بیاحترامی به زنان جلوگیری کرد، بلکه به آنها حقوق اجتماعی، اقتصادی، و معنوی اعطا نمود. بنابراین، اسلام به زنان کرامت بخشید و آنها را از ظلم و نادانی نجات داد.
2- چرا مردم مکه با دخترانشان رفتار سنگدلانه داشتند؟
یکی از دلایل اصلی این رفتار این بود که در آن زمان، زنان را ضعیف و بیفایده میدانستند و اعتقاد داشتند که زنان نمیتوانند مانند مردان در جنگها شرکت کنند یا درآمد کسب کنند.
3- برای افرادی که رفتارهای ناپسندی مانند فحاشی و کتککاری دارند، چه توصیهای دارید؟ برای اینکار میتوانید از سخن امام صادق و امام کاظم بهره ببرید.
از امام صادق (ع) حدیث داریم که فحش دادن حرام است، مانند دروغ گفتن. همچنین در حدیثی دیگر آمده است که فحاشی مانند ستم کردن است و جایگاه ستمکاران در آتش است. همچنین کتک زدن نیز حرام است، مانند دزدی کردن. امام موسی کاظم (ع) فرمودهاند که خداوند به خاطر هیچ چیزی مانند ستمی که به زنان و کودکان میشود، خشمگین نمیشود.
4- حاج آقای محمدی برای اهالی مسجد مسابقهای بدینصورت برگزار کرده است که اعضای خانواده به دو گروه (مادر دختری) و (پدر پسری) بهسؤالات ویژهٔ خود پاسخ میدهند تا در شب میلاد بانو فاطمهزهرا خانوادهٔ برتر اعلام شود. فرض کنید شما هم میتوانید در این مسابقه شرکت کنید. پاسخ خود را برای هر دو گروه بنویسید.
پیامبر خدا با تولد دخترش به یارانش فرمود: «دختر گُلی خوشبوست.»
سؤال ویژهٔ مادر دختری:
الف) چرا پیامبر دختر را به گل خوشبو تشبیه کرده است؟
پیامبر خدا (ص) دختر را به گل خوشبو تشبیه کردهاند زیرا گل نماد زیبایی، لطافت، محبت و آرامش است. دختران نیز معمولاً با ویژگیهای نیکویی چون مهربانی، حساسیت و لطافت شناخته میشوند. گل خوشبو علاوه بر زیبایی ظاهری، بوی خوشی نیز دارد که یادآور خوبی، محبت و طیبخویی است. بنابراین، پیامبر با تشبیه دختر به گل خوشبو، میخواستند نشان دهند که دختران نعمتهای ارزشمندی هستند که باید مورد احترام و محبت قرار گیرند.
ب) چگونه زن میتواند شکرانه زن بودن خود را بهجا آورد؟
زن میتواند شکرانه زن بودن خود را از طریق عمل به وظایف دینی و اجتماعیاش، حفظ کرامت خود و ایفای نقشهای مختلف خود در خانواده و جامعه بهجا آورد. اولین شکرگزاری برای زن بودن، توجه به عبادات و ارتباط با خداوند است. بهعلاوه، تلاش برای رشد و پرورش خانواده، مهربانی و حمایت از دیگران و نیز حفظ ارزشهای انسانی و اخلاقی در تعاملات روزمره، از جمله راههای شکرگزاری زن بهخاطر نعمت زن بودن است. زن باید بداند که نقش او در ساختن جامعه و فرهنگ صحیح بسیار مهم است و میتواند با تربیت درست فرزندان، به آیندهی روشنتری برای جامعه کمک کند.
سؤال ویژه پدر پسری:
الف) وجود گل در خانه چه برکاتی دارد؟ آن را باوجود مادر و دختر در خانه مقایسه کنید.
وجود گل در خانه فضا را زیبا و آرامشبخش میکند و حس طراوت و شادابی به محیط میدهد. مادر و دختر نیز همچون گلها در خانه، با محبت و زیبایی خود، فضای خانه را گرم و شاداب میکنند.
ب) چگونه باید شکر حضور مادر و دختر در خانه را بهجا آورد؟
شکرگزاری از مادر و دختر با احترام، محبت، و قدردانی از زحماتشان بهجا میآید. باید به آنها گوش داد، نیازهایشان را درک کرد و در رشد و آرامششان نقش داشت.
فعالیتهای عملکردی (صفحهٔ 141 کتاب درسی)
1- جَدوَلانه (فردی / گروهی)
برای مفاهیم و مطالب درسی که تاکنون آموختهاید جدولی زیبا طراحی و آن را بهصورت مسابقه گروهی در کلاس حل کنید.
2- گلگشت قرآنی (فردی / گروهی)
سورهٔ کوثر را تلاوت کنید. در مورد مفهوم و ارتباط آن با موضوع درس کنفرانس ارائه دهید.